هوالعشق...

برف می بارید...

همه جا سپید شده بود...

امسال هم مثل هر سال می خواستم نروم...می خواستم نروم که دلم به حال

زینب و سجاد و حسین حرف حرف اشک نریزد...

ولی...باز هم چون هر سال...چون همیشگی وجودیتم...رفتم...

باز هم وقتی رفتم...دلم می خواست بمانم...تا همیشه...تا رفتن و رسیدن به همان

میدان بزرگ شهر...

تا ماندن و خدایی شدن...

گرچه دور بود ...گرچه شاید سراب برای حقیری چون من...

دستهایم زیر همین برف هم گرم شده ...دلم می لرزد...گرم شده ام...حالا فکر می کنم

اگر از این برف جدا شوم سردم می شود...

چون همیشه...مثل هر سال...

التماس دعا...

خدانگهدار...


 

نوشته شده توسط هم سوگند در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت