وقتی که آمدم، دلم از هر چه آشنایی بود شکست...
دیگر امروز شکسته ام، هم از سردی روزهای پس از جدایی، هم از غرور نوجوانی.
نمی توانم چون دیروزها به طلوع سپید پس از غروبی دلتنگ امیدوار باشم.
سر در گم کوچه های غربت زده را می نوردم و آخرین گام های حیـات خویش را بر جاده خاکی آرزوهایم
می نهم،
امـا این بار ندایــی در قلبم طنین انداز می شود:
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY