وقتی که آمدم، دلم از هر چه آشنایی بود شکست...

 

 دیگر امروز شکسته ام، هم از سردی روزهای پس از جدایی، هم از غرور نوجوانی.

 

 نمی توانم چون دیروزها به طلوع سپید پس از غروبی دلتنگ امیدوار باشم.

 

 سر در گم کوچه های غربت زده را می نوردم و آخرین گام های حیـات خویش را بر جاده خاکی آرزوهایم

 می نهم،

 

امـا این بار ندایــی در قلبم طنین انداز می شود:

 

در نومیدی بسی امید است

 

                     پایان شب سیه سپید است


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت