می روی
می دانم در دور دست ترین نقطه از من
دستی انتظارت را میکشد
لبخند میزنم و
با تکان ساده دستی بدرقه ات میکنم
اما
لرزشهای بی امان دلم
گواهی می دهند
که ترانه های آبی برای ربودن من آمده اند!
من نیز خود را می سپارم به آن
هیاهوی همیشگی!
تنها وقتی میخواهم
برای سوزاندن خاطراتم
شاید هم از یاد بردن تو!
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY