...ای کسانی که مرا دفن می کنید...
...مرا در تابوتی سیاه و سیاه تر از آنچه که در دنیا کشیده ام بگذارید...
...تابوت مرا اهسته و قدم به قدم ببرید تا همه بدانند سکوت زندان دلم بوده...
...دستهای مرا باز کنید تا همه بدانند چیزی با خود نبرده ام...
...و پاهای مرا ببندید تا همه بدانند که پایبند کسی بوده ام...
...چشمهای مرا باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار کسی بوده ام...
...و در اخر تکه یخی همچون صلیب بر روی قبرم بگذارید...
...تا با اولین طلوع خورشید به جای اشکم جاری شود...
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY