دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورم، چامه وچکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم ،نعره نیستند تا زنای جان برآورم ، دردهای من نگفتنی ، دردهای من نهفتنی است ،دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم، زمانه است ، مردمی که چین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان ،مردمی که نامهایشان ، جلد کهنه ی شناسنامه هایشان، درد می کند......

 

 من ولی تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند، انحنای روح من ، شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است، کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است 

درد های پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟

 

اولین قلم حرف درد را، در دلم نوشته است، دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است،پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم دردحرف نیست، درد نام دیگر من است، من چگونه خویش را صدا کنم؟   

                                                          


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت