نمی زند واژه های یخ و دلمرده
حرف دلم را
تا بدانی چه عاشقی ها کشیده ام
در دوری تو
تمایلات قلبی ات در من نیست که تو را فراموش نمی کنم
این دنیای دون برای ما ساخته شده
تا غم هم را به گور ببریم
شاید تو در من خودشیفتگی دیده ای آیینه
می شکنم اگر کدورت آیینه را دیده باشم
لطفا تو هم بی آنکه مرا خجل کنی
دور سرت بچرخان
گنده سیب سرخ در چرخش نخ و تلنگر سبابه
حباب تنهایی می ترکد در بعدازظهر یخی
برف نیست تا سفیدی اش
چشم مرا از دیدارت محروم کند
تو از آن دورها می آیی
و هیچ واژه ای نمی زند
حرف دلم را
دلمرده و یخ
نمی دانی چه عاشقی ها کشیده ام
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY