نه از آغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام ، چنان خواهد شد

که کسی جز تو تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت تنهائی

ظلمتی هست اگر

چشم از کوچه یاری بردار

و فراموش کن این کهنه خیال

نور فانوس رفیقی،که تو را دریابد!

دست یاری که بکوبد در را

دست تنهائی خود را تو بگیر

و از آئینه بپرس

منزل روشن خورشید کجاست؟

شوق دریا اگرت هست،روان باید بود

ور ، نه در حسرت همراهی رودی، به زمین

خواهی شد

مقصد از شوق رسیدن خالی است

راه سر شاراز امید

و بدان کین امروز

منتظر فردائی است

که تو دیروز، د

که تو دیروز، در امید وصالش بودی

بهترین لحظه راهی شدنت،اکنون است

لحظه را در یابیم

باور روز برای گذر از شب، کافیست

و از آغاز چنان رسمی بود

که سر انجام چنین خواه شد

                                                                


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت