وقتی عشقت را از قلبم راندم وقتی یادت را در دلم کشتم وقتی نامت را از
ضمیرم پاک کردم دنیا در نگاهم دو چندان تیره و تار شد لحظه هایم را با
دیوار سنگی اتاقم قسمت کردم شعر هایم را برای هیچکس نخواندم نفس
هایم سنگینی می کردندهمه آرزو هایم را در بطن وجودم حبس کردم چه
آرزو هایی؟ همه با تو بودن همه شوق همنفسی همه وهمه تو بودی ولی
افسوس که تو ندانستی یا نخواستی که بدانی نمیدانم ولی هر چه بود
گذشت ، گذشت و بزرگترین درس زندگانی عصر ماشینی را به من آموخت
، به من آموخت که دروازه های قلبم را به روی همه ببندم و قفل بی
احساسی بزنم ..........................ورود ممنوع
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY