از هیاهوی آدمیان

به سرداب سکوت می گریزم

جنون غربت در لحظه لحظه هایم رخنه کرده

ناگاه

در برهوت خیالم

یادت سوار بر اسب سپید خرامان به سویم می آید

عطر گیسویت مشامم را می نوازد

کابوسهایم

دردهایم

ناکامی هایم

از من می گریزند

آرزوهایم جان دوباره می گیرند

قلبم دوباره در سینه می تپد

نفسهایم تند تر شده اند

از شوق دیدارت لبریزم

اما...

افسوس که ابرهای سیاه نا امیدی درآسمان آرزوهایم پدیدار می گردند

غم فراقت از آسمان به سویم فرود می آید

روی سینه ام می نشیند

یادت را از من می گیرد

آه ، بار خدایا!...

کاش نفسم را هم می گرفت...


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت