بازهم امشب
مثل هر شب بی تابم
عجب شبی
مه آلود
تاریک
بی تابم ، بی تاب دردی جانکاه
دردی شیرین
درد بی کسی
تنهایی
در دل این شب تار
پا در پیچ در پیچ جاده می گزارم
جاده ی بی انتها
با قدم های آهسته
آه خدایا
در دل این شب ، در میان این بهت زدگی ها
چه می جویم ؟...
مقصد کجاست؟
چشمانم در میان این دنیای تاریک
چه می جویند؟
در دل تاریکی چشمانم خیره می مانند
چه می بینم؟
چشمانت را
پاهایم جان می گیرند
با قدم های استوار به سویت حرکت می کنم
نفس هایم به شماره افتاده اند
قلبم بی امان می تپد
به چه می نگرم؟
به چشمانت
صدای زوزه می آید
گله ی گرگان از دور دست بسویم روانند
من می دوم
سوی چشمانت
لحظه ها عطر هق هق دارند
چشمان سرشار از شوق دریدن
دندان های لبریز از شهوت تکه تکه کردن
دم به دم نزدیکتر می شوند
چشمانت را می بینم
خون از جسمم فواره می زند
آه چه چقدر سرد است
چه تاریک است
مه سراسر جاده را فراگرفته
چشمانم کم سو شده اند
هنوز به سویت می نگرم
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY