می دانم

حالا همان نهایتی است

که بی نهایت از آن بیم داشتیم

حالا دیگر

با این کفشهای خسته

زودتر از آنچه تصور کنی

به انتهای دنیا می رسم

تقصیر دل بی دلیل تو نیست

اینکه دو دو تاهایت

هر چیزی می شود الا چهار

چاره ات ناچار است

باید میان واژه ی من و ما

گوشه ی چشمی هم به دنیای دو رو داشته باشی

کار از کجا و ناکجای فردا خراب است

همیشه ما بین پنجره و حنجره

پرده ای سلام را

از چشمهای منتظر می دزدد

آسوده باش

باران که بیاید

رد پایمان را

از حافظه ی خیابان خسته خواب آلود پاک نخواهد کرد

و خاطره ها را

از لحظه های رویایی دیدار و دلهره

تکلیف نوشته ی روی دیوار هم با خودت

فقط یادت باشد

خوابهایم را

از بوسه هایت

بی نصیب نگذاری

آرام عاشقت شدم

پس آهسته قدم بردار

نمی خواهم فاصله ها زود بالغ شوند

گریه نکن

من سردم است

بی چتر

و بی بارانی

اشکهایت سایه ام را خیس می کند

خورشید دستهایت را

برای خاک چشمهایم تکان بده

کور سویی از تو

هفت پشت این خسوف را داغ می کند

نگاهت را از روی لبم بردار

می خواهم حرف آخرم را

با بغض قلقله کنم

دلواپس دلم نباش

خواستی فراموش کن

مردی

میهمان نا خوانده خلوت خوابهای هر شب ات بود

خدا حافظ بانوی بی دلیل ترین سلام

خدا حافظ

 

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه نهم آذر 1384 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت