بسوزونیش دلی که لحظه لحظه بهونه ی تپیدنش تو بودی تویی که هر
روز و شب تو ذره ذره وجودم جا داشتی حالا این دل این دل سوخته
شب و روز دعا می کنه ، خدا رو صدا می کنه هزاران بار آرزو میکنه
کاش نبود
ای دل!
دل عاصی
یادته ؟یادته گفتم دست از عاشقی بردار
یادته گفتم اینم مثل بقیه میره؟
میره و تنها یادگاریش داغییه که تا ابد رو پیشونیت می مونه
گوش نکردی
حالا هم سوختی
همه دارو ندارتو باختی
از عشق اون واسه خودت رویایی شیرین ساختی
رویایی که ته تهش خیلی تلخ بود
رویایی که آخرش درد بود و درد
رویایی که دم به دمش التهاب بود
سوختن تو تب انتظار بود
رویایی که اگرچه توش اثری از اون نبود
اما
هرکجا رو که نگاه میکردی
اسمش!!!
یادش!!!
شکوه نگاهش!!!
میدرخشید
حالا بشین و آخر رویا تو تماشا کن ببین که چه جوری تو آتیش فراقش گداختم و نفس نفس جون سپردم...
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه بیست و یکم آبان 1384 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY