دلم گرفته
آه...
چقدرغریبم چقدر تنهام
خدایا
ای مهربون
تو که تنها تر از همه مایی
خدایا تو که می دونی چی رنجی داره تنها بودن ،تنها موندن ، تنها رفتن
چرا تنهام گذاشتی؟
چرا گذاشتی تنها بمنونم
داری امتحانم می کنی؟
خدایا تحملشو ندارم
چه آسون شروع شد
هر چی فکر می کنم اصلا یادم نمیاد کی و کجا شروع شد
اما...
تموم شدنش
ثانیه به ثانیه یادمه
ذره ذره اش برام درده
یه درد نفس گیر
دارم به ته خط نردیک می شم
کسی چه می دونه
شایدم تو لحظه ی اخر باشم
بعد از من شاید همه بدونن من چی کشیدم
اون موقع همه واسه هم یه قصه میگن
قصه ی مردی که
تنها بود
تنها موند
تنها رفت....
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه بیستم آبان 1384 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY