شبم را که دزديند
فهميدم
عاقبت روزی
ترا از من می گيرند
وتنها برای من
قصه کوتاهی از شب می ماند و
يک عمر منتظر حادثه نيا مدنت
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه شانزدهم آبان 1384 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY