به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من

بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی

مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است

آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه چهاردهم آبان 1384 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت