روبرویش ایستادم ... سرش را بالا گرفت و از پشت سالخوردگی عینکش نگاهم کرد... گفت :«گل میخواهی ؟» گفتم : «نه ... دل میخواهم ...» گفت :«سال های جوانی تمام شد» ... چروک های قهوه ای صورتش، حکایت از سایه های افتاب گزیده میکرد و لبخندش ، قصه ی مرد دلفروشی را میگفت که گل داشت ولی دلش تمام شده بود...
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط نابخشوده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت