من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی ست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هرکس دل نیست
قلب ها ز آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند...
نوشته شده توسط نابخشوده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY