ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.

و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.

از مرزي گذشته بود،

در پي مرز گمشده مي گشت.

كوهي سنگين نگاهش را بريد.

صدا از خود تهي شد

و به دامن كوه آويخت:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

و كوه از خوابي سنگين پر بود.

خوابش طرحي رها شده داشت.

صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،

برگشت،

فضا را از خود گذر داد

و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.

كوه از خواب سنگين پر بود.

ديري گذشت،

خوابش بخار شد.

طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.

خواب خطا كارش را نفرين فرستاد

و نگاهش را روانه كرد.

انتظاري نوسان داشت.

نگاهي در راه مانده بود

و صدايي در تنهايي مي گريست.


 

نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت