دیشب فریفتی دل آباد را به ناز
امشب بیا و با دل ویرانه ام بساز
بگذار رکعتی بسرایم تو را عزیز
دل اقتدا نموده به چشمت در این نماز
گفتم که با دلم چه کنم گفته ای بسوز
گفتم که با غمت چه کنم گفته ای بساز
گیسو پریش می کنی و وای وای وای
از من نیاز و از تو فقط ناز ناز ناز
الله و اکبر از شب گیسوت نازنین
شب به سیاه چشم تو دارد بسی نیاز
گویا خدا ترا به قلم مو کشیده است
آمیزه ی خدا و بشر بر خودت بناز
این چشمها به سمت تو اسفند دود کن
چشم حسود دور از این چشمهای ناز
لبهای تو به طعم عسل طعنه می زنند
مخفی است در نگاه تو صد ها هزار راز
لبخند را ضمیمه ی لبهات کن بیا
امشب بیا و با دل دیوانه ام بساز
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه هجدهم مهر 1384 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY