نگاه می کنم...خیره می شوم به سپیدی پاک زمین...

برف باریده ...هنوز هم می بارد...گرچه جای باران هنوز هم خالیست...

همه ی کوچه را طی می کنم...قدم هایم را تند می کنم...می دانم کسی منتظرم نیست ...

نه اینجا و نه جایی دیگر...ولی انگار نمی شود بی امید سر کرد...

حالا رسیده ام...کنار پنجره ی اتاقم می نشینم ...با اینکه می دانستم کسی منتظر نیست ولی

بازهم...بازهم تنهایی ام را که دیدم ...بر تن سردم لرزه  نشست...

آرام و بی صدا آن سوی پنجره را نگاه می کنم...فکر می کنم حتما آن جا خیلی سرد شده...

بعد یارم می افتد که این سوی پنجره، در پی تکرار اندیشه ام٬ قلبم سردتر از هوای قصه شده...

چشم هایم را می بندم ...یاد ساعت می افتم ...راستی ساعت چند شده؟

دلم می خواهد بدانم از کی اینجا نشسته ام؟بعد ٬خیال تیره ام بی خیال لحظه می شود...

چه اهمیتی دارد اینکه ساعت چند است؟یا به اندازه ی چند خط از کتاب هایت عقب مانده ای ؟

وقتی هیچ کس نه انتظار آمدنت را می کشد نه رفتنت را؟

چه توفیری دارد؟وقتی نه حرفی از عشق می شنوی و نه حرفی از نفرت کوچکت؟

گرچه ((سهم من از عشق جز ماتم نبود...))

اما ...

اما...

گرچه ما همین ابهام رابود که دوست داشتیم...اما ...خسته ام ...خیلی خسته ...

خسته از این که سر این دو راهی ها که هر کدام بی راهه ایست بایستم و با آن که می دانم همه

جا کویر شده برای زنده مانده انتخاب کنم...

به خدا خسته ام ...اما نه مثل همیشه...

خالی ام از واژه ...

می نویسم اما نه مثل همیشه...

دعا می کنم اما نه چون همیشه ی بودن خدا...

چشم هام را باز می کنم...

فاصله ی چند قدم مانده میان من و صبح...

صدای اذان می آید...

طلوع دیگریست...

یا علی...


 

نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت