. همه گرسنه و نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشتند كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود بطوريكه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند به او گفت اينك بهشت را به تو نشان ميدهم، او به اتاق ديگري كه درست مانند اتاق اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم و همان قاشق هاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حاليكه شرايط با اتاق بغلي يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد كسي هست غذا در دهانش بگذارد.
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY