تبليغاتX
عشق و شعور و اعتبار کالای بازار کساد سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد سخن روز: درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده! در به در ثانیه ها
 

مرز گمشده...

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.

و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.

از مرزي گذشته بود،

در پي مرز گمشده مي گشت.

كوهي سنگين نگاهش را بريد.

صدا از خود تهي شد

و به دامن كوه آويخت:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

و كوه از خوابي سنگين پر بود.

خوابش طرحي رها شده داشت.

صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،

برگشت،

فضا را از خود گذر داد

و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.

كوه از خواب سنگين پر بود.

ديري گذشت،

خوابش بخار شد.

طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.

خواب خطا كارش را نفرين فرستاد

و نگاهش را روانه كرد.

انتظاري نوسان داشت.

نگاهي در راه مانده بود

و صدايي در تنهايي مي گريست.


 

نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت


طلوع تاریک لحظه...

 

نگاه می کنم...خیره می شوم به سپیدی پاک زمین...

برف باریده ...هنوز هم می بارد...گرچه جای باران هنوز هم خالیست...

همه ی کوچه را طی می کنم...قدم هایم را تند می کنم...می دانم کسی منتظرم نیست ...

نه اینجا و نه جایی دیگر...ولی انگار نمی شود بی امید سر کرد...

حالا رسیده ام...کنار پنجره ی اتاقم می نشینم ...با اینکه می دانستم کسی منتظر نیست ولی

بازهم...بازهم تنهایی ام را که دیدم ...بر تن سردم لرزه  نشست...

آرام و بی صدا آن سوی پنجره را نگاه می کنم...فکر می کنم حتما آن جا خیلی سرد شده...

بعد یارم می افتد که این سوی پنجره، در پی تکرار اندیشه ام٬ قلبم سردتر از هوای قصه شده...

چشم هایم را می بندم ...یاد ساعت می افتم ...راستی ساعت چند شده؟

دلم می خواهد بدانم از کی اینجا نشسته ام؟بعد ٬خیال تیره ام بی خیال لحظه می شود...

چه اهمیتی دارد اینکه ساعت چند است؟یا به اندازه ی چند خط از کتاب هایت عقب مانده ای ؟

وقتی هیچ کس نه انتظار آمدنت را می کشد نه رفتنت را؟

چه توفیری دارد؟وقتی نه حرفی از عشق می شنوی و نه حرفی از نفرت کوچکت؟

گرچه ((سهم من از عشق جز ماتم نبود...))

اما ...

اما...

گرچه ما همین ابهام رابود که دوست داشتیم...اما ...خسته ام ...خیلی خسته ...

خسته از این که سر این دو راهی ها که هر کدام بی راهه ایست بایستم و با آن که می دانم همه

جا کویر شده برای زنده مانده انتخاب کنم...

به خدا خسته ام ...اما نه مثل همیشه...

خالی ام از واژه ...

می نویسم اما نه مثل همیشه...

دعا می کنم اما نه چون همیشه ی بودن خدا...

چشم هام را باز می کنم...

فاصله ی چند قدم مانده میان من و صبح...

صدای اذان می آید...

طلوع دیگریست...

یا علی...


 

نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


چون همیشه ی آرزو ها...

...

می گویند ،دوست داشتن رسم همیشگی این سرزمین است...

می گویند ،عشق اولین هدیه ای که می دهد دو چشم بیناست...

می گویند،...

راستی آدم ها همیشه می گویند...

این روزها ما آدم ها همه خسته ایم ...خستگی شده بهانه ی عصر ما برای عشق نورزیدن...

خستگی شده رسم روزگار ما برای فرار از التماس لحظه ها که بیدار شویم...

ولی کاش تنها بهانه خستگی بود...

این روزها ،هرکس مرا اینجا ،همین جا،درکنار خط های راستی که همیشه فریب راستیشان را خورده ام

،می بیند ...می پرسد :"طوفان که آمد تو کجا بودی؟"ولی به خدا طوفان که آمد من خودم هم گم

شدم...من میان بی کران تردید او گم شدم...و فراموش کردم که آغوش خدا منتظر نگاه من است...

بگذریم که اگر نگذریم باید در کنارهمین جاده های بی نقش و نگار پر از خالی آسمان جایی 

پیدا کنیم برای مردن...

ساده تر، بگذریم که شرط فراموشیست...

واژه ها که می گذرند ...ثانیه ها که بدون خداحافظی می روند...من از بهانه ی فریادم دور می شوم...

گاهی دستهایمان سرد می شود ...

لحظه هایمان خالی می شوند از گرمیه یادی که جاده ها را رفتنشان غمین کرده ...

و سردیه غرور شکسته ات آتش بر تمام وجودت می زند...

میان این همه گاهی دستهایی هست...

آبی...به گرمیه عشق های بر باد رفته ...و به نرمیه سکوتش که  از همه ی فریاد ها تبلورش نقره فام تر

است...

کاش می شد از این دست ها  بر مناره ی بلند هستی نقش ماندگاری زد...

و آوازه شان را در ساحل قلب های سیاه پوشان زمان نعره زد...

کاش می شد ...دستان زخمی دخترک ۵ ساله ی کنار خیابان را در دستانم گرم کنم ...

کاش می شد ...آن قدر دلم دریایی بود که با پسرک سر چهار راه دعا می کردم تا آدم های عروسکی

توی این ماشین ها دل سنگیشان هوای فال حافظ کند...

کاش می شد...کاش می شد ...این کاش ها فقط یک کاش نبود...

 


 

نوشته شده توسط هم سوگند در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


هوالعشق...

هوالعشق...

برف می بارید...

همه جا سپید شده بود...

امسال هم مثل هر سال می خواستم نروم...می خواستم نروم که دلم به حال

زینب و سجاد و حسین حرف حرف اشک نریزد...

ولی...باز هم چون هر سال...چون همیشگی وجودیتم...رفتم...

باز هم وقتی رفتم...دلم می خواست بمانم...تا همیشه...تا رفتن و رسیدن به همان

میدان بزرگ شهر...

تا ماندن و خدایی شدن...

گرچه دور بود ...گرچه شاید سراب برای حقیری چون من...

دستهایم زیر همین برف هم گرم شده ...دلم می لرزد...گرم شده ام...حالا فکر می کنم

اگر از این برف جدا شوم سردم می شود...

چون همیشه...مثل هر سال...

التماس دعا...

خدانگهدار...


 

نوشته شده توسط هم سوگند در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت