تبليغاتX
عشق و شعور و اعتبار کالای بازار کساد سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد سخن روز: درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده! در به در ثانیه ها
 

امید وفا

 

 

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
 مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
 فرشته ای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانه ای نفکند

 

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت


هفت شماره ی ساده

 

شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمنک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟●

 

یغما گلرویی


 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت


درویش عزیز خوش آمدی



به نام خدا

خیلی مفتخرم که ورود عضو جدیدی رو خدمت دوستان عزیز اعلام کنم
دوستی که ورودش به وبلاگم باعث افتخاره

امیدوارم از مطالبش لذت کافی رو برده باشید
پس سخن کوتاه باید والسلام
درویش جان به جمع ما خوش اومدی


                                               در به در ثانیه ها
 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت


بدرود نابغه ی تفنگ به دست



سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، ‌از شیر بیشه نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالک‏اشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمی‏توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نماییم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید.
این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران به مناسبت 31 خرداد سالگرد شهادتش...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت


ورود عضو جدید به وبلاگ

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز خیلی خوشحالم که ورود عضو جدید رو به وبلاگ در به در ثانیه ها

اعلام کنم امیدوارم که از مطالبش لذت ببرید

نابخشوده ی عزیز خیلی خوش اومدی

در به در ثانیه ها


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 1:52 موضوع | لینک ثابت


اصلا ً این بازی یک نفره نیست!

 

 

گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!

 

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت


پیدایم کن!

 

 

چه روزهای زلالی بود!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهام می شد!
ساده ساده پیدایم می کردی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگزد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمناک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از ترکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...

بیا و سرزده برگرد!
بی بی ِ بازیگوش ِ من!

 

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت


از نفرتی لبریز

 

  ما نوشتیم و گریستیم
  ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
  ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

  کسی را پروای ما نبود.
  در دور دست مردی را به دار آویختند :
  کسی به تماشا سر برنداشت

  ما نشستیم و گریستیم
  ما با فریادی
  از قالب خود بر آمدیم

 

 

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت


شعر ناتمام

نه او با من
 نه من با او
 نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
 نه مار بازویی بر پیکری پیچید
 نه
 شبی غمگین
 دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
 نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
 سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
 و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
 نه من با کس
 سر یاری
نه مهتابی
 نه دلداری
 و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
 نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
 و شعر ناتمامی خواند
 بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
 ...
 او با تو ؟
 ولی من خوب می دانم
 نه او با من
 نه من با او

 

نصرت رحمانی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


قصیده آبی خکستری سیاه

 

 

(شاهکار حمید مصدق)

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


نه ... من دیگر نمی خندم

 

نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
 گر پیمان عشق جاودانی
 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و نادانی
 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
 قسم : بر آتش عصیان ایمانی
 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
 پای می کوبید و می رقصید
 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
 می بینم که می لرزید و می ترسید
 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
 کنون خاموش ،‌در بندم
 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم

 

 کارو  


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت


کیفر

 

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
 دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
 نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !

 

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت


درسی از معلم شهید

... و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي .
اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ...
من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!

اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد. هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش ...

 

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 21:6 موضوع | لینک ثابت


نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل

 



امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.من پدرت هستم چارلي چاپلين ....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت


شعری برای زخم

 

این سرخ گونه
هرگز سخن از درد
نرانده ست
رون آتش می زید
 و هراس را با او
یارای برابری نیست
 خاموش نشسته به انتظار
زخم را
و گلوله را پاس می دارد
تا آن روز
 کز جراحت سهمگین خویش
پرچمی برافرازد
این سرخ گونه
خاموش نشسته به انتظار
تمامی تن من
سرزمین من است

 

خسرو گلسرخی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

 

 

فرا رسیدن معاد طبیعت و دمیدن افسون رویش در حیات زمین را خدمت تمامی دوستانی که با همراه

بودند تبریک عرض می کنم ٬ امید است در سال جدید همواره شاد و خرم باشید

در به در ثانیه ها


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


انگار یکی از آخرین تلفن ها بود!

 

 

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!

 

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


تو را

 

تو را صدا کردم
تو عطری بودی و نور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
 درون دیده من ابر بود و باران بود
صدای سوت ترن
 صوت سوگواران بود
 ز پشت پرده باران
 تو را نمی دیدم
 تو را که می رفتی
مرا نمی دیدی


 

مرا که می ماندم
 میان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود
غروب غمزدگی
 سایه های دلتنگی
تو را صدا مردم
 تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
 و برگ برگ درختان تو را صدا کردند
 صدای برگ درختان صدای گلها را
سرشک دیده من ناله تمنا را
 نه دیدی و نه شنیدی
ترن تو را می برد 
 ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟
و من حصار فاصله فرسنگهای آهن را
غروب غمزده در لحظه های رفتن را
 نظاره می کردم

 

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


خشک سال

 

 گفتم نگاه کن
 گفتم سوال کن
 گفتم بجنگ
 گفتم هر آنچه که باید و شاید
 گفت
 ای از دست رفته به دست غرور خویش
 هم رزم با دریغ هم بزم و انهدام
جنگیده ای ؟
 پرسیده ای ؟
 دل بسته ای ؟
 خط نگاه را ، بر خلوت غریب ره کور ، بسته ای ؟
 گفتم که
گفته ام
ابر گریه عقیم است در چشم های مرد
سرداد گریه را
 از دیدگان خویش
 اشکهای مرا بارید
 در خشک قحط سال
انگار
 گل دانه های اشک روی اینه می کاشت
ایینه تاب دار گشت
 ز خیز آبهای اشک ، بارش بی هنگام
 خیز آب تشنه چهره ای او را بلعید
 دیگر کسی نبود
 هرگز کسی نبود
 آنجا کسی نبود
 جز لاشه ام
 که زیر قلب اینه فریاد می کشید
 دشت شفق
در خون نشت از عطش قطره های خون
دشت شقایق از عطش بوسه های داس
در قحط خشک سال

 کارو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


تنها

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است.

                                                                   دکتر علی شریعتی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پاورقی: این پست برای سارا جون و همه سارا جونهایی که میگن من تنهام ، من میگم تو تنها نیستی !

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت


آهسته

 

 

صحبت از رفتن نیست.

    پرسش از فاصله­ هاست.

که اگر دردی، سخنی، شاید دادی و یا قطعه احساسی،

                                                               به سراغم آمد؛

دست در دست کدامین نزدیک ،

                            بگذارم و آهسته بگریم...

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


تا آفتابی دیگر

 

 

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
 نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

 

خسرو گلسرخی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

 

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم ، روزگار غریــبیست نازنین

سلام خدمت تمام دوستان عزیز

هر وقت به وبلاگ سر زدم تو آمار وبلاگ افراد آنلاینو حداقل ۵ نفر دیدم

و معمولا زمان حضور افراد تو وبلاگ طولانیه ولی متاسفانه تعداد کامنت ها خیلی نا امید کنندست

البته من از هر عزیزی که سر به وبلاگ می زنه توقع کامنت ندارم ولی دوستانی که از مطالب خوششون میاد و استفاده می کنن و احیانا کپی هم می کنن بدونن هر کامنتی که می زارن منو خیلی خیلی دلگرم به ادامه راه می کنه اینکه من چند روزه آپ نمی کنم دقیقا به همین دلیله چون جدا دلسرد شدم

ولی بازم ادامه می دادم به امید روزی که وبلاگم تاحدی جذاب بشه که راضیتون کنه

دوست گلم gabriel_ba2 فرموده بودید از اشعار گل سرخی بزارم ، به روی چشم حتما 

یا حق 

در به در ثانیه ها


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


بر سنگ مزار

 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

 

کارو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت


خیالای ولگرد ... دستای جوهری ... رویاهای سبزابی

 

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...

    بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گلدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 1:27 موضوع | لینک ثابت


لطفا لبخند بزن!

 

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت


غزلی در نتوانستن

 

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

 

احمد شاملو



 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


رباعی

 

 

«آن دل که تو دید ه ای ز غم خون شد و رفت»

«وز دیده ی خون گـرفـته بیـرون شـد و رفـت»

«روز ی بــــه هــــــوای عـشـق سـیـری کـرد»

«لیــلی صفـتـی بـدیـد و مـجنـون شــد و رفـت»


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت


باران جان خوش آمدی

 

با سلام خدمت دوستان عزیز و گلی که تو این مدت به در به در سر زدن و تنهاش نذاشتن

امروز میخوام شما رو با عضو جدید وبلاگ آشنا کنم

« باران »

نویسنده جدید وبلاگ که از این به بعد با متن هاش آشنا میشین

من از طرف خودم بهش خوش آمد میگم و امیدوارم همکاریمون سالهای سال ادامه پیدا کنه

با تشکر در به در ثانیه ها

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


آزادی

 

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز

متنی که امروز براتون می زارم کمی طولانیه ولی ارزش خوندن داره برای من که خیلی مفید واقع شد

محتوای متن در مورد ماهیت آزادی از دیدگاه اوشو عارف بزرگ قرن بیستمه

امیدوارم شما هم لذت ببرید

در به در ثانیه ها

=============================================================

انساني كه واقعا قدرت دارد بدون قلب نيست، زيرا بدون قلب، تو تنها يك ماشين هستي و نه يك انسان. انسان واقعا قوي، همچون فولاد سخت و همچون گل نيلوفر نرم است.
    تنها در اين صورت است كه او يك انسان خود يافته خواهد بود.
    سه نوع آزادي وجود دارد كه بايد درك شود: نخست، نوعي از آزادي است كه شما با آن آشنا هستيد: «آزادي از» كودك مي خواهد از مادر و پدر آزاد باشد. برده مي خواهد از ارباب آزاد شود. اين يعني «آزادي از»؛ يك نوع واكنش است، نفس در اين جا خودش را عيان مي كند و من نمي گويم كه اين اشكالي دارد: تو فقط بايد رنگهاي متفاوت آزادي را تماشا كني.
    وقتي تو جوياي «آزادي از» باشي، دير يا زود به دام ديگري سقوط مي كني - زيرا اين نوع آزادي يك واكنش است و ادراك نيست. اين چيزي است كه انقلابهاي گذشته دچار آن بوده اند. در 1917 توده هاي فقير و تحت ستم روسيه عليه سزار قيام كردند، آنان مي خواستند از سزار آزاد شوند و فقط براي اين آزاد شدند كه بار ديگر اسير شوند، زيرا مفهوم مثبتي از آزادي نداشتند. مفهوم آنان از آزادي منفي بود.
    تمامي توجه و علاقه ي آنان اين بود كه از سزار آزاد شوند و كاملأ فراموش كردند كه فقط آزاد شدن از سزار كمكي نخواهد كرد، سزارهاي ديگري در انتظار نشسته اند.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


سفر

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگیر ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای گندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.


و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!

 

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت


دادگاه عشق


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


خدابیامرز

 

                                          

خدابیامرز

خودت گفتی!
نگو یادم نیس!
گفتی همچی که اون پرنده آخری ِ بخونه،
هیچ دیواری باقی نمی مونه و ُ
تموم ‌ِ این پنجره های تنگ ِ زنگ زده
از قداست می افتن!

حالا بهم بگو!
حالا که اون پرنده ی تـُک شیکسّه زیر ِ گوشت خونده و ُ
دیوارای دورُ ورِت رُمبیدن،
بگو آزادی چه طعمی داره؟●

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت


خوشبختي

 

 

 

خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است اگر بتوانند نفهمند مي توانند خوشبخت

باشند.

 

 

دكتر علي شريعتي


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت


حسین

 

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود .

 اما افسوس که به جای افکارش

زخم های تنش را نشانمان دادند

و

بزرگترین درد اورا بی آبی معرفی کردند .

 

 

دکتر علی شریعتی

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


زخم سیاه

 

که ایستاده به درگاه ... ؟
 آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار
 بر گونه های تو ایا شیارها
 زخم سیاه زمستان است ... ؟
در رزیش مداوم این برف
 هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو
از چیست ؟
 آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
 همیشه زمستان است

 

خسرو گلسرخی



 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


مناجات

خدایا!
به من زیستی عطا کن، که در لحظه مرگ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کرده ام،سوگوار نباشم!


انسان نمی تواند به اسمان نیندیشد!
چگونه میتواند؟!
مگر انسانهایی که عمر را بی چرا،
به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند
و پوزه در خاک دارند و غرق دراب و علف اند
اینها که گوسفندان دو پایند!


عشق حقیقی،عشقی است فراتر از انسان و فروتر از خدا!


انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت،بی نهایت لجن،بی نهایت فرشته!


اگر پادشاهان می دانستند چه لذتی دارد در میان برگهای کتاب به دنبال واژه ها گشتن،به خاطر ان لذت،شمشیرها می کشیدند.



خدایا!
اندیشه و احساس مرادر سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پست های نکبت بارو پلید این شبه ادم های اندک را متوجه شوم،چه دوست تر میدارم ،بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!

 

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت


میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه یی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.


انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.


نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.
نگاه کن

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


شجاعت

 

شجاع ادمي است كه ميترسد , اما عليه ترسش اقدام ميكند ;

ولي ترسو ادمي است كه ميترسد اما با ترسش سر ميكند .

 با هم تفاوت ندارند , هر دو ترسو هستند .

شجاع ادمي است كه علي رغم ترسش پيش ميرود ,

ترسو ادمي است كه دنباله روي ترس خود است .

اما يك ادم كامل نه اين است و نه ان ;

او فاقد ترس است و بس

 

اوشو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


بهشت و جهنم

شخصي از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت و او را وارد اتاقي نمود كه مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


اگر تو بازنگردی

 

اگر تو بازنگردی
 قناریان قفس قاریان غمگین را
 که آب خواهد داد
 که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
 بهار رفته در این دشت برنمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد
اگر تو بازنگردی
 کبوتران محبت را
 شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
 اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را
 ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگ.نه با چه زبانی به او توانم گفت
 که برنمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
 دگر برای همیشه تو رانخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر
اگر تو بازنگردی
 نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد
 چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد
اگر تو بازنگردی
 امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
 که در فراق تو دیگر
 چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد

 

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت


من و شب

 

چه گویم ؟ چه گویم ز غم ها که دوش
من و آسمان هر دو ، شب داشتیم
به امید مردن به پای سحر
من و تیره شب ، جان به لب داشتیم
من و آسمان ، هر دو ، شب داشتیم
مرادل ، سیاه و ورا چهره تار
ورا دیده ی اختران ، سوی راه
مرا اختر دیدگان ،‌ اشکبار
شب تیره را دشت ، تاریک بود
 مرا تیرگی بود ، در جان خویش
من از دوری ماه بی مهر خود
شب از دوری مهر تابان خویش
شب تیره را روز روشن رسید
 مرا تیرگی همچنان باز ماند
کتاب شب تیره پایان گرفت
مراداستان در سر آغاز ماند

 

سیمین بهبهانی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


یه داستان

 
 
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد
 
ديروز، به تاريخ پيوسته،
 
فردا ، رازي است ناگشوده،
 
اما امروز يك هديه است
 
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"
من براي آخر هفته ­ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقه ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت


به یاد تمام دوستان عزیز تر از جان


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

محمدعلی بهمنی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


هی مترسک کلاه را بردار

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم
 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم

 

محمد علی بهمنی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه یکم دی 1386 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت


انسان

 

 

قناری گفت

کره ما کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی

ماهی سرخ سفره ی هفت سینش

به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور می شود

کرکس گفت سیاره ی من

سیاره ی بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند

کوسه گفت زمین

سفره ی برکت خیز اقیانوس ها

انسان سخنی نگفت

 تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود

 

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


نفرتم را بر یخ می نوشتم

 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای کوچک از زندگی به من ارزانی می کرد احتمالا همه آنچه که به ذهنم می رسید نمی گفتم . بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر  می کردم  . ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آن بلکه در معنایی است که دارند . کمتر می خوابیدم و  بیشتر رویا می دیدم . چون  می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم  شصت  ثانیه نور  را از  دست می دهیم . هنگامی که دیگران می ایستادند من راه می رفتم و زمانی که دیگران می خوابیدند من بیدار می ماندم .  هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن بک  بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم . اگر خداوند  تکه ای  از زندگی به من ارزانی  می داشت قبایی  ساده می پوشیدم . نخست به  خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم را بلکه روحم را عریان می کردم .خدایا اگر دل همچنان در سینه ام می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم  . خدایا اگر تکه ای زندگی  داشتم نمی گذاشتم  حتی یک روز بگذرد بی آن که به مردمی که دوستشان می دارم  نگویم دوستشان دارم . به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من هستند و در کمند عشق زندگی می کردم . به انسا نها نشان می دادم که در  اشتباهند که گمان می بردند که پیر شده اند و  دیگر  نمی توانند  عاشق باشند . و نمی دانند زمانی  پیر می شوند که دیگر نمی توانند عاشق باشند . به هر کودکی دو بال می دادم ولی رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد . به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی بلکه با  فراموشی سر می رسد . من در یافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند  بی آنکه  بدانند  خوشبختی واقعی وابسته آنچه است که در دست دارند . در یافته ام که وقتی طفل نوزاد برای  اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد . در یافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد . من از شما بسی چیز ها آموختم . اما در حقیقت فایده ی چندانی ندارد . چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم . بد بختانه در بستر مرگ خواهم بود .

 

 

                                                                                    گابریل گارسیا مارکز


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چ