رو به سمت آسمان

سایه های خیس، کوچه، کوه، باغ را عبور می کنند

در این هجوم بی امان

تمام زمین دلواپسی را

انگار نم چیزی مثل اشک های حسرت

چیزی مثل بغض های برهنگی گرفته است

و من در حوالی یک صبح نمور

دست نسیم چشم های تو را دیدم

رنجور

دست تو که چشمان باد را مرتعش بار نوازش می کرد

چه ساده من که گم شدن در باد را به دیدگان دریا ندیدگان

چه ساده سایه سار مه از عبور خلوت پرندگان را

به رویایی دور از ترس برهنگی فروختم

باشد

باشد، امّای دورادور

باشدِ صبور

تو اما در درک صبح

در درک شقایق

چه ساده

چه بی صبر

گم شدی...


 

نوشته شده توسط نابخشوده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:52 موضوع | لینک ثابت