ساعت از نیمه گذشته است
و من به این می اندیشم:
اگر کاری که عشق با من کرد
با تو می کرد
چند روز دوام می آوردی؟!
چند کیک روی شمع می گذارم!!
تا مبادا یک سال دیگر
با یک فوت........
دود شود!!!
از دسته گلی که به آب دادی
تا به دستم برسد
ممنونم!
مهرت را سپاس دوست من!!!!
حق داری دلگیر شوی!
وقتی پاسخی از من نمی رسد
مرا ببخش دوست من
گاهی زندگی سخت می شود!!!
امیدواری در چشمهایت می درخشد
و مهربانی در قلبت موج می زند
ای نگاهت آفتاب ..دلت دریا
وجودت می ارزد به کل دنیا!!
نه!
باور نمی کنم این دور باطل را
باور نمی کنم از "کلم"
به "کلمه" رسیده باشیم!!!
"میلاد تهرانی"
نوشته شده توسط نابخشوده در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط نابخشوده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت

نوشتن از كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بنویسم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و... سخت است
نوشتن از پدر
واژه ای كه شاید در كلام كوچك است. اما در معنا دریایی عظیم،قطره ای از بحر دل اوست. ..صدای گام های خسته در هر غروب و شب هنگام...
پدر می آید با گام های محكم تا استحكام را به یاد در و دیوار و ساكنان خانه بیاندازد
سینه ات را بوسیده ام تا قلب خسته ات باعشق بتپد
پدر.آرام سرفه کن.اهالی خانه تو را می خواهند
نوشته شده توسط نابخشوده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت
به نام او که رنگ می زند بر تمام بی رنگی ها
خدایا با تو حرف دارم. حرفهایی که شاید گفته ام و تو نشنیده ای. هزاران بار در خلوت خود تو را خوانده ام.اینبار می خواهم بنگارم این حکایت قدیمی را.
خدایا چه ساده و بی ریا پیشتر آسمان دلم آبی بود. اما چه گذشت که امروز آسمان دلم ابری و مه آلود است.مانند آنکه سالهاست آبی آسمان به مهمانی او نیامده. چه بگویم که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته دشوار بود. چه گذشت بر این دل وامانده
تو بگو چه بنویسم. سعی کردم تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم. تا برایت آرام زمزمه کنم حدیث عاشقی را.اما نفهمیدم شاید تعریف من هیچگاه به گوش تو نرسد. شاید میان تعریف من و تو هزاران فرسنگ فاصله باشد.
چه بنویسم برایت که گفتن بیهوده من و شنیدن بیهوده تو. که عاشق را وجود معنا کرده ایم اما عشق عشق در آیین من یعنی سرسپردن. من گمان می بردم عشق و وعاشقی حرمتی دارد به اندازه دریا،به بلندای تک ستاره آسمان. باور کن گمان می بردم در آیین من حرف و حدیث عاشقی این گونه معنا شده عشق حدیث جنون است و حکایت دیوانگی.
اما شاید خود نفهمیده ام عشق را چه بگویمت که تمام ناگفته ها را پیش از آنکه بر ذهنم بگذرد بر آن آگاهی.
اینهمه سال گفتم و تو ندانستی حال غریبم را. اما باور کن من مانده ام و هزاران حرف ناگفته به تو.
حرف هایی که در صندوقچه دلم مانده و سالهاست گرد و وغبار بر رویش نشسته. اما... اما کسی را نیافتم تا آن را بگشاید و غبار چندین ساله را بتکاند.تنها تو را داشته ام تا برایش از ناگفته ها بگویم هرچند شاید آنها را نشنوی. اما ناامیدم نکن و بگذار به حقیقت بپیوندد این آرزویم که صدایم را می شنوی بر حال غریبم چاره ای می اندیشی.
نوشته شده توسط نابخشوده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی ست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هرکس دل نیست
قلب ها ز آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند...
نوشته شده توسط نابخشوده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
باید از اینجا رفت
نه فقط از اینجا
که از این رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت
حرفم از رفتن از "اینجا" نیست
هرکجا "اینجا" نیست
آن چه اینجا به میان است
ز درون پیدا نیست
رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور
گر از این دو توانی رفتن
رفتنت معناییست...
نوشته شده توسط نابخشوده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت
در این شب ظلمانی دیجور
که بدجور
دلم کرده هوای برش از عالم خاکی
دلتنگ تر از من به کجا هست سراغت
یک لحظه نگاهم کن
و
عمری دگرم بخش
نوشته شده توسط نابخشوده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت
دیگر به تو که ندارمت نمی اندیشم.
اگر حق من بودی حتما تو را داشتم.حتماداشتم.وحالا که نیستی یقین. نبودنت بهتر است.
شاید همانطور که بودن او که هست با هیچ یکی است...
همینجا برای اولین بار به تو سلام میکنم وبرای اخرین بار تو را بدرود می گویم.ودوستت دارم.
اگر بودی بسیار دوستت داشتم .تو هم مرا دوست داشته باش .تا یکدیگر را در یابیم...
رفیق کهنه خدا نگه دار تو باشد. به امید دیدار در آینده ای بسیار دور...
.هرگز مرا به خود وامگذار.هرگز حرفهای یاوه ام را مشنو.وهرگز امانتت را رها مکن. ممنونم که هستی. که میشنوی. میبینی. می سوزانی والتیام می بخشی.وهستی وهمیشه هستی و دوستم داری...
نوشته شده توسط نابخشوده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
sinam ichra gan dolub,yangin dushup ey ham nafas
yanmisham parvana tak ; sham-un misali ham nafas
bash goyub sahralara bohlul misali topragha
aghlaram divana tak ; oz halima ey ham nafas
san na anlarsan uraktan , sevgidan , afsanadan
dash goyup tanri sanun o sinava ey ham nafas
man yenik sevdalarin hasrat gokhan evladiyam
san isa , sultane gham tak bi khasis ey ham nafas
man sanun hijrundan ey gul ; yanmisham gunduz , geja
san isa guldun halima ; majnun deyip aghlar birakhtun ham nafas
edaram aghlar goz ile har zaman bar mahzare parvardegara man dua
istaram ghamlar manim , sevgi sanun olsun , azizim , ham nafas
har zaman dushsa gozundan hasrat ile ghatra yash
yad ela birda gedan ghamli gharib avaradan , ey ham nafas
bakhtimin sah-ee sonup galdi urakta arizu
var yokhum sinmish uraktir , istasun olsun sana bu yadigarim , ham nafas
نوشته شده توسط سکوت مرداب در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط نابخشوده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت
من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
فرشته ای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانه ای نفکند
حمید مصدق
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت
ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.
از مرزي گذشته بود،
در پي مرز گمشده مي گشت.
كوهي سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و كوه از خوابي سنگين پر بود.
خوابش طرحي رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
كوه از خواب سنگين پر بود.
ديري گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
خواب خطا كارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.
انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست.
نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم
تا دور
آه باران، باران
پَر مرغان نگاهم را شست
از دل من اما
چه کسی
نقش او را خواهد شست
نوشته شده توسط نابخشوده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
---------------------------------------
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
نوشته شده توسط نابخشوده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت
نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شدست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد شد...!!!
نوشته شده توسط نابخشوده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمنک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟●
یغما گلرویی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت
یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش دهم
رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش کنم
از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین
صد شعله در جانش كنم رامش كنم،رامش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،كالای بازارش کنم
گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود
گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم
هر شامگه در خانه ای چابكتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، از خویش بیزارش كنم
چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم
گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم
چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم
پاسخ دیوانگی از «ابراهیم صبا»
یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم كنی
نازت كشم نازت كشم،گر در جهان خوارم كنی
بر من پسندی گر منم دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم، كز عشق بیمارم كنی
گر رانیم از كوی خود،ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی
من طایر پر بسته ام، در كنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشكسته ام،تا خود گرفتارم كنی
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم كنی
ما را چو كردی امتحان،ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم كنی
گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
كامم دهی الطاف بسیارم كنی
پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»
گفتی شفا بخشم ترا،وز عشق بیمارت كنم
یعنی به خود دشمن شوم،با خویشتن یارت كنم
گفتی كه دلدارت شوم،شمع شب تارت شوم
خوابی مبارك دیده ای ترسم كه بیدارت كنم
نوشته شده توسط نابخشوده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY