
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
تقصیر باد بود
بی موقع او وزید
شاید اگر بجای تیر
روز تولدم، در ماه مهر بود
یا لا اقل؛ بجای جمعه
در روز شنبه ای، حتی سه شنبه ای
شاید اگر که مادرم
پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود
خوشبخت می شدم
تقصیر ابر بود
آن بادِ نا رفیق، که مخالف همی وزید
از دستِ جور آن مه و خورشید زیر ابر
لجبازی فلک، که چرا نانِ ما نداد
شاید شباهت مرغکِ همسایه ام به غاز
کوتاهی پدر
اقبال کج مدار
شاید اگر که شانس؛ آن قهر کرده ز من؛ گیج بی حواس
یکبار هم پلاکِ خانه ما را به یاد داشت
خوشبخت می شدم
تقصیر ما که نیست
از دست روزگار؛ که طالع ما را چنین نوشت...
دیگر گلایه بس
باید شروع کنم
دشوارتر قدم؛ این اولین قدم
این راه باور خود؛ راه نو شدن
با گام اولین، آغاز می شود
باید شروع کنم
مکتوب سرنوشت
باید ز سر نوشت
کیوان شاهبداغی
نوشته شده توسط نابخشوده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت
من پس از مدتها
فرصتی یافته ام
تا كمی گریه كنم
وبه تنهایی خود فكر كنم
همه تنها هستیم
هرچه با همدیگر،تنهاتر
گرد هم جمع شدیم
تا به تنهایی خود عمق دهیم
جمع ما تنهایان
جمع ما تنهایی هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتی یافته ام
تا به تنهایی خود فكر كنم
وبه تنهایی تو
كه چه آسان رفتی....
*سلامی نو خدمت همه دوستان*
سپاس زیاد از مدیریت وبلاگ که من رو در کنار شما دوستان عزیز جای داد
مشتاقانه منتظر نظرهاتون در مورد مطالبم هستم
![]()
نوشته شده توسط نابخشوده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
با عرض سلام خدمت دوستان عزیز خیلی خوشحالم که ورود عضو جدید رو به وبلاگ در به در ثانیه ها
اعلام کنم امیدوارم که از مطالبش لذت ببرید
نابخشوده ی عزیز خیلی خوش اومدی ![]()
در به در ثانیه ها
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 1:52 موضوع | لینک ثابت
گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم : گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!
یغما گلرویی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت
چه روزهای زلالی بود!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهام می شد!
ساده ساده پیدایم می کردی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگزد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمناک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از ترکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...
بیا و سرزده برگرد!
بی بی ِ بازیگوش ِ من!
یغما گلرویی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...
کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم
احمد شاملو
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت
نه او با من
نه من با او
نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
نه
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
...
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم
نه او با من
نه من با او
نصرت رحمانی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY