تبليغاتX
عشق و شعور و اعتبار کالای بازار کساد سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد سخن روز: درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده! در به در ثانیه ها
 

سال نو مبارک

 

 

 

فرا رسیدن معاد طبیعت و دمیدن افسون رویش در حیات زمین را خدمت تمامی دوستانی که با همراه

بودند تبریک عرض می کنم ٬ امید است در سال جدید همواره شاد و خرم باشید

در به در ثانیه ها


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


انگار یکی از آخرین تلفن ها بود!

 

 

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!

 

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


تو را

 

تو را صدا کردم
تو عطری بودی و نور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
 درون دیده من ابر بود و باران بود
صدای سوت ترن
 صوت سوگواران بود
 ز پشت پرده باران
 تو را نمی دیدم
 تو را که می رفتی
مرا نمی دیدی


 

مرا که می ماندم
 میان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود
غروب غمزدگی
 سایه های دلتنگی
تو را صدا مردم
 تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
 و برگ برگ درختان تو را صدا کردند
 صدای برگ درختان صدای گلها را
سرشک دیده من ناله تمنا را
 نه دیدی و نه شنیدی
ترن تو را می برد 
 ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟
و من حصار فاصله فرسنگهای آهن را
غروب غمزده در لحظه های رفتن را
 نظاره می کردم

 

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


خشک سال

 

 گفتم نگاه کن
 گفتم سوال کن
 گفتم بجنگ
 گفتم هر آنچه که باید و شاید
 گفت
 ای از دست رفته به دست غرور خویش
 هم رزم با دریغ هم بزم و انهدام
جنگیده ای ؟
 پرسیده ای ؟
 دل بسته ای ؟
 خط نگاه را ، بر خلوت غریب ره کور ، بسته ای ؟
 گفتم که
گفته ام
ابر گریه عقیم است در چشم های مرد
سرداد گریه را
 از دیدگان خویش
 اشکهای مرا بارید
 در خشک قحط سال
انگار
 گل دانه های اشک روی اینه می کاشت
ایینه تاب دار گشت
 ز خیز آبهای اشک ، بارش بی هنگام
 خیز آب تشنه چهره ای او را بلعید
 دیگر کسی نبود
 هرگز کسی نبود
 آنجا کسی نبود
 جز لاشه ام
 که زیر قلب اینه فریاد می کشید
 دشت شفق
در خون نشت از عطش قطره های خون
دشت شقایق از عطش بوسه های داس
در قحط خشک سال

 کارو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت