تبليغاتX
عشق و شعور و اعتبار کالای بازار کساد سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد سخن روز: درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده! در به در ثانیه ها
 

طلوع تاریک لحظه...

 

نگاه می کنم...خیره می شوم به سپیدی پاک زمین...

برف باریده ...هنوز هم می بارد...گرچه جای باران هنوز هم خالیست...

همه ی کوچه را طی می کنم...قدم هایم را تند می کنم...می دانم کسی منتظرم نیست ...

نه اینجا و نه جایی دیگر...ولی انگار نمی شود بی امید سر کرد...

حالا رسیده ام...کنار پنجره ی اتاقم می نشینم ...با اینکه می دانستم کسی منتظر نیست ولی

بازهم...بازهم تنهایی ام را که دیدم ...بر تن سردم لرزه  نشست...

آرام و بی صدا آن سوی پنجره را نگاه می کنم...فکر می کنم حتما آن جا خیلی سرد شده...

بعد یارم می افتد که این سوی پنجره، در پی تکرار اندیشه ام٬ قلبم سردتر از هوای قصه شده...

چشم هایم را می بندم ...یاد ساعت می افتم ...راستی ساعت چند شده؟

دلم می خواهد بدانم از کی اینجا نشسته ام؟بعد ٬خیال تیره ام بی خیال لحظه می شود...

چه اهمیتی دارد اینکه ساعت چند است؟یا به اندازه ی چند خط از کتاب هایت عقب مانده ای ؟

وقتی هیچ کس نه انتظار آمدنت را می کشد نه رفتنت را؟

چه توفیری دارد؟وقتی نه حرفی از عشق می شنوی و نه حرفی از نفرت کوچکت؟

گرچه ((سهم من از عشق جز ماتم نبود...))

اما ...

اما...

گرچه ما همین ابهام رابود که دوست داشتیم...اما ...خسته ام ...خیلی خسته ...

خسته از این که سر این دو راهی ها که هر کدام بی راهه ایست بایستم و با آن که می دانم همه

جا کویر شده برای زنده مانده انتخاب کنم...

به خدا خسته ام ...اما نه مثل همیشه...

خالی ام از واژه ...

می نویسم اما نه مثل همیشه...

دعا می کنم اما نه چون همیشه ی بودن خدا...

چشم هام را باز می کنم...

فاصله ی چند قدم مانده میان من و صبح...

صدای اذان می آید...

طلوع دیگریست...

یا علی...


 

نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


تنها

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است.

                                                                   دکتر علی شریعتی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پاورقی: این پست برای سارا جون و همه سارا جونهایی که میگن من تنهام ، من میگم تو تنها نیستی !

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت


آهسته

 

 

صحبت از رفتن نیست.

    پرسش از فاصله­ هاست.

که اگر دردی، سخنی، شاید دادی و یا قطعه احساسی،

                                                               به سراغم آمد؛

دست در دست کدامین نزدیک ،

                            بگذارم و آهسته بگریم...

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


تا آفتابی دیگر

 

 

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
 نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

 

خسرو گلسرخی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

 

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم ، روزگار غریــبیست نازنین

سلام خدمت تمام دوستان عزیز

هر وقت به وبلاگ سر زدم تو آمار وبلاگ افراد آنلاینو حداقل ۵ نفر دیدم

و معمولا زمان حضور افراد تو وبلاگ طولانیه ولی متاسفانه تعداد کامنت ها خیلی نا امید کنندست

البته من از هر عزیزی که سر به وبلاگ می زنه توقع کامنت ندارم ولی دوستانی که از مطالب خوششون میاد و استفاده می کنن و احیانا کپی هم می کنن بدونن هر کامنتی که می زارن منو خیلی خیلی دلگرم به ادامه راه می کنه اینکه من چند روزه آپ نمی کنم دقیقا به همین دلیله چون جدا دلسرد شدم

ولی بازم ادامه می دادم به امید روزی که وبلاگم تاحدی جذاب بشه که راضیتون کنه

دوست گلم gabriel_ba2 فرموده بودید از اشعار گل سرخی بزارم ، به روی چشم حتما 

یا حق 

در به در ثانیه ها


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


بر سنگ مزار

 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

 

کارو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت


خیالای ولگرد ... دستای جوهری ... رویاهای سبزابی

 

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...

    بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گلدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 1:27 موضوع | لینک ثابت


لطفا لبخند بزن!

 

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت


غزلی در نتوانستن

 

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

 

احمد شاملو



 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


رباعی

 

 

«آن دل که تو دید ه ای ز غم خون شد و رفت»

«وز دیده ی خون گـرفـته بیـرون شـد و رفـت»

«روز ی بــــه هــــــوای عـشـق سـیـری کـرد»

«لیــلی صفـتـی بـدیـد و مـجنـون شــد و رفـت»


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت


باران جان خوش آمدی

 

با سلام خدمت دوستان عزیز و گلی که تو این مدت به در به در سر زدن و تنهاش نذاشتن

امروز میخوام شما رو با عضو جدید وبلاگ آشنا کنم

« باران »

نویسنده جدید وبلاگ که از این به بعد با متن هاش آشنا میشین

من از طرف خودم بهش خوش آمد میگم و امیدوارم همکاریمون سالهای سال ادامه پیدا کنه

با تشکر در به در ثانیه ها

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


آزادی

 

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز

متنی که امروز براتون می زارم کمی طولانیه ولی ارزش خوندن داره برای من که خیلی مفید واقع شد

محتوای متن در مورد ماهیت آزادی از دیدگاه اوشو عارف بزرگ قرن بیستمه

امیدوارم شما هم لذت ببرید

در به در ثانیه ها

=============================================================

انساني كه واقعا قدرت دارد بدون قلب نيست، زيرا بدون قلب، تو تنها يك ماشين هستي و نه يك انسان. انسان واقعا قوي، همچون فولاد سخت و همچون گل نيلوفر نرم است.
    تنها در اين صورت است كه او يك انسان خود يافته خواهد بود.
    سه نوع آزادي وجود دارد كه بايد درك شود: نخست، نوعي از آزادي است كه شما با آن آشنا هستيد: «آزادي از» كودك مي خواهد از مادر و پدر آزاد باشد. برده مي خواهد از ارباب آزاد شود. اين يعني «آزادي از»؛ يك نوع واكنش است، نفس در اين جا خودش را عيان مي كند و من نمي گويم كه اين اشكالي دارد: تو فقط بايد رنگهاي متفاوت آزادي را تماشا كني.
    وقتي تو جوياي «آزادي از» باشي، دير يا زود به دام ديگري سقوط مي كني - زيرا اين نوع آزادي يك واكنش است و ادراك نيست. اين چيزي است كه انقلابهاي گذشته دچار آن بوده اند. در 1917 توده هاي فقير و تحت ستم روسيه عليه سزار قيام كردند، آنان مي خواستند از سزار آزاد شوند و فقط براي اين آزاد شدند كه بار ديگر اسير شوند، زيرا مفهوم مثبتي از آزادي نداشتند. مفهوم آنان از آزادي منفي بود.
    تمامي توجه و علاقه ي آنان اين بود كه از سزار آزاد شوند و كاملأ فراموش كردند كه فقط آزاد شدن از سزار كمكي نخواهد كرد، سزارهاي ديگري در انتظار نشسته اند.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


سفر

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگیر ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای گندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.


و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!

 

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت


دادگاه عشق


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


خدابیامرز

 

                                          

خدابیامرز

خودت گفتی!
نگو یادم نیس!
گفتی همچی که اون پرنده آخری ِ بخونه،
هیچ دیواری باقی نمی مونه و ُ
تموم ‌ِ این پنجره های تنگ ِ زنگ زده
از قداست می افتن!

حالا بهم بگو!
حالا که اون پرنده ی تـُک شیکسّه زیر ِ گوشت خونده و ُ
دیوارای دورُ ورِت رُمبیدن،
بگو آزادی چه طعمی داره؟●

یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت