خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است اگر بتوانند نفهمند مي توانند خوشبخت
باشند.
دكتر علي شريعتي
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود .
اما افسوس که به جای افکارش
زخم های تنش را نشانمان دادند
و
بزرگترین درد اورا بی آبی معرفی کردند .
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت
...
می گویند ،دوست داشتن رسم همیشگی این سرزمین است...
می گویند ،عشق اولین هدیه ای که می دهد دو چشم بیناست...
می گویند،...
راستی آدم ها همیشه می گویند...
این روزها ما آدم ها همه خسته ایم ...خستگی شده بهانه ی عصر ما برای عشق نورزیدن...
خستگی شده رسم روزگار ما برای فرار از التماس لحظه ها که بیدار شویم...
ولی کاش تنها بهانه خستگی بود...
این روزها ،هرکس مرا اینجا ،همین جا،درکنار خط های راستی که همیشه فریب راستیشان را خورده ام
،می بیند ...می پرسد :"طوفان که آمد تو کجا بودی؟"ولی به خدا طوفان که آمد من خودم هم گم
شدم...من میان بی کران تردید او گم شدم...و فراموش کردم که آغوش خدا منتظر نگاه من است...
بگذریم که اگر نگذریم باید در کنارهمین جاده های بی نقش و نگار پر از خالی آسمان جایی
پیدا کنیم برای مردن...
ساده تر، بگذریم که شرط فراموشیست...

واژه ها که می گذرند ...ثانیه ها که بدون خداحافظی می روند...من از بهانه ی فریادم دور می شوم...
گاهی دستهایمان سرد می شود ...
لحظه هایمان خالی می شوند از گرمیه یادی که جاده ها را رفتنشان غمین کرده ...
و سردیه غرور شکسته ات آتش بر تمام وجودت می زند...
میان این همه گاهی دستهایی هست...
آبی...به گرمیه عشق های بر باد رفته ...و به نرمیه سکوتش که از همه ی فریاد ها تبلورش نقره فام تر
است...
کاش می شد از این دست ها بر مناره ی بلند هستی نقش ماندگاری زد...
و آوازه شان را در ساحل قلب های سیاه پوشان زمان نعره زد...
کاش می شد ...دستان زخمی دخترک ۵ ساله ی کنار خیابان را در دستانم گرم کنم ...
کاش می شد ...آن قدر دلم دریایی بود که با پسرک سر چهار راه دعا می کردم تا آدم های عروسکی
توی این ماشین ها دل سنگیشان هوای فال حافظ کند...
کاش می شد...کاش می شد ...این کاش ها فقط یک کاش نبود...
نوشته شده توسط هم سوگند در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت

که ایستاده به درگاه ... ؟
آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار
بر گونه های تو ایا شیارها
زخم سیاه زمستان است ... ؟
در رزیش مداوم این برف
هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو
از چیست ؟
آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
همیشه زمستان است
خسرو گلسرخی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت
![]()
خدایا!
به من زیستی عطا کن، که در لحظه مرگ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کرده ام،سوگوار نباشم!
انسان نمی تواند به اسمان نیندیشد!
چگونه میتواند؟!
مگر انسانهایی که عمر را بی چرا،
به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند
و پوزه در خاک دارند و غرق دراب و علف اند
اینها که گوسفندان دو پایند!
عشق حقیقی،عشقی است فراتر از انسان و فروتر از خدا!
انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت،بی نهایت لجن،بی نهایت فرشته!
اگر پادشاهان می دانستند چه لذتی دارد در میان برگهای کتاب به دنبال واژه ها گشتن،به خاطر ان لذت،شمشیرها می کشیدند.
خدایا!
اندیشه و احساس مرادر سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پست های نکبت بارو پلید این شبه ادم های اندک را متوجه شوم،چه دوست تر میدارم ،بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت

نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.
قلعه یی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.
انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.
نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.
نگاه کن
احمد شاملو
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت
شجاع ادمي است كه ميترسد , اما عليه ترسش اقدام ميكند ;
ولي ترسو ادمي است كه ميترسد اما با ترسش سر ميكند .
با هم تفاوت ندارند , هر دو ترسو هستند .
شجاع ادمي است كه علي رغم ترسش پيش ميرود ,
ترسو ادمي است كه دنباله روي ترس خود است .
اما يك ادم كامل نه اين است و نه ان ;
او فاقد ترس است و بس
اوشو
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت
شخصي از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت و او را وارد اتاقي نمود كه مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت

اگر تو بازنگردی
قناریان قفس قاریان غمگین را
که آب خواهد داد
که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته در این دشت برنمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد
اگر تو بازنگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگ.نه با چه زبانی به او توانم گفت
که برنمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
دگر برای همیشه تو رانخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر
اگر تو بازنگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد
چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد
اگر تو بازنگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد
حمید مصدق
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت

چه گویم ؟ چه گویم ز غم ها که دوش
من و آسمان هر دو ، شب داشتیم
به امید مردن به پای سحر
من و تیره شب ، جان به لب داشتیم
من و آسمان ، هر دو ، شب داشتیم
مرادل ، سیاه و ورا چهره تار
ورا دیده ی اختران ، سوی راه
مرا اختر دیدگان ، اشکبار
شب تیره را دشت ، تاریک بود
مرا تیرگی بود ، در جان خویش
من از دوری ماه بی مهر خود
شب از دوری مهر تابان خویش
شب تیره را روز روشن رسید
مرا تیرگی همچنان باز ماند
کتاب شب تیره پایان گرفت
مراداستان در سر آغاز ماند
سیمین بهبهانی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت

قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
محمد علی بهمنی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه یکم دی 1386 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY