مي دوني؟
يه اتاقي باشه گرمه گرم، روشنه روشن، با بوي عود
تو باشي، منم باشم
كف اتاق سنگ باشه، سنگ سفيد
تو منو بغلم كني كه نترسم، كه سردم نشه، كه نلرزم
مي دوني؟
تو بغلم كردي
اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار، پاهاتم دراز كردي
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، با پاهات محكم منو گرفتي، دو تا دستتم دور من حلقه كردي
بهت ميگم چشماتو مي بندي؟
ميگي آره، بعد چشماتو مي بندي
بهت ميگم برام قصه ميگي؟ تو گوشم؟
ميگي آره، بعدش شروع مي كني تو گوشم آروم آروم قصه گفتن، يه عالمه قصه ي طولاني و بلند، كه هيچوقتي تموم نميشن
مي دوني؟
ميخوام رگ بزنم، رگ خودمو، مچ دست چپ، يه حركت سريع، يه ضربة عميق، بلدي كه؟
ولي تو كه آخه نميدوني ميخوام رگمو بزنم كه، تو چشماتو بستي، نميبيني من تيغو از تو جيبم در ميارم،
نمي بيني كه سريع مي بُرم، نمي بيني كه خون فواره ميزنه رو سنگاي سفيد، نميبيني كه دستم ميسوزه
و لبمو اينجوري گاز مي گيرم كه نگم آخ، كه چشماتو باز نكني و منو نبيني
تو داري قصه ميگي
من دارم دستمو نيگا مي كنم، دست چپمو، خون مياد ازش، ميدوني؟
 دستمو گذاشتم رو زانوم، خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از رو زانوم ميريزه رو سنگا،
 قشنگه مسير حركتش، حيف كه چشمات بسته ست، نميتوني ببيني .....
تو بغلم كردي
مي بيني كه سرد شدم
محكمتر بغلم مي كني كه گرم شم
مي بيني نا منظم نفس مي كشم
تو دلت ميگي آخي، نفسش دوباره گرفت
ميبيني هرچي محكمتر بغل مي كني سردتر ميشم
ميبيني ديگه نفس نمي كشم
چشماتو باز مي كني
ميبيني كه من مُردم
مي دوني؟
من مي ترسيدم خودمو بكشم، از سرد شدن، از تنهايي مردن، از خون ديدن
وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود، آرومه آروم
گريه نكن ديگه
من كه نيستم چشماتو بوس كنم كه، بهت بگم خوشگل شديا !  بعدش تو همونجوري وسط گريه ت بخندي كه آخه
من كه ديگه مُردم الآن آخه، گريه نكن خُب ديگه، دلم ميشكنه
دل روح نازكه، نشكونش
خوب؟


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت