هوالعشق...
برف می بارید...
همه جا سپید شده بود...
امسال هم مثل هر سال می خواستم نروم...می خواستم نروم که دلم به حال
زینب و سجاد و حسین حرف حرف اشک نریزد...
ولی...باز هم چون هر سال...چون همیشگی وجودیتم...رفتم...
باز هم وقتی رفتم...دلم می خواست بمانم...تا همیشه...تا رفتن و رسیدن به همان
میدان بزرگ شهر...
تا ماندن و خدایی شدن...
گرچه دور بود ...گرچه شاید سراب برای حقیری چون من...
دستهایم زیر همین برف هم گرم شده ...دلم می لرزد...گرم شده ام...حالا فکر می کنم
اگر از این برف جدا شوم سردم می شود...
چون همیشه...مثل هر سال...
التماس دعا...
خدانگهدار...
نوشته شده توسط هم سوگند در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت
هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY