دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه کفش فرارو ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دلم خیلی گرفته بعد از بابک بیات نوبت ناصریا بود
نمی دونم چی بگم ناصر عبداللهی با اون صدای گرم جنوبیش قلب خیلیا رو مال خودش کرده بود ما امروز یه ترانه سرا یه آهنگساز و یه هنرمند خوبو از دست دادیم خیلی متاسفم خدمت خانواده ی محترمش و دوستدارانش تسلیت عرض می کنم.
تیکه ای از دست نوسته های ناصریا به همسرش:
هیچکس از جنس ما نبود
اینچنین که هستم
که بودی
که بودم
که هستی
نمی گویم صمیمی
نمی گویم پاک
نمی گویم...
ولی به خدا قسم
قسم به نان و نمک
به شرم تو
به چشمان قشنگ تو
اندازه ی هر چه دل تنهاییم بخواهد
با همه ی وجود
و با همه ی عشق و عشق دوستت دارم
خدا بیامرزدش
در ضمن ترانه ای که الان تو قالب وبلاگ پخش میشه ترانه ی هوای حواست با صدای ناصر عبداللهی
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت
وقتی که آمدم، دلم از هر چه آشنایی بود شکست...
دیگر امروز شکسته ام، هم از سردی روزهای پس از جدایی، هم از غرور نوجوانی.
نمی توانم چون دیروزها به طلوع سپید پس از غروبی دلتنگ امیدوار باشم.
سر در گم کوچه های غربت زده را می نوردم و آخرین گام های حیـات خویش را بر جاده خاکی آرزوهایم
می نهم،
امـا این بار ندایــی در قلبم طنین انداز می شود:
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت
شاعر هنوز از درد غربت مي نويسد
از لحظه هاي تلخ هجرت مي نويسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهره ي خورشيد ظلمت مي نويسد
روي دخيل بسته بر بازوي گل ها
اوراد جادوي جهالت مي نويسد
آن لكه را خوشباورانه ، قطره ديديم
گفتيم دريا را به جرأت مي نويسد
ناگفته مي ماند ولي معناي انسان
تاريخ را وقتي وقاحت مي نويسد
دنياي ما درد است و اين دنياي بي درد
غم هاي كوچك را مصيبت مي نويسد
بر شيشه هاي شب زده باران غربت
اندوه ما را بي نهايت مي نويسد
در فصل زرد عشق پاييز غزل هاست
دستم فقط از روي عادت مي نويسد
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
اي آفريدگار
با من بگو كه زير رواق بلند تو
آيا كسي هنوز
يك سينه آفتاب
و يا يك ستاره دل
در خود سراغ دارد ؟
با من بگو كه اين شب تسخير ناپذير
آيا چراغ دارد ؟
آيا هنوز رأفت در خود گريستن
با مرد مانده است ؟
با من بگو كه چيزي جز درد مانده است ؟
با من بگو كه گوي بلورين چرخ تو
آيا به قدر مردمك چشم هاي ما
با گريه آشناست ؟
آيا هميشه از تو مدد خواستن رواست ؟
اي آفريدگار
من آرزوي يك تن دارم
تا مشعلي برآورد از دل
يا آفتابي از جگر خويش
وان را چراغ اين شب بي روشني كند
من آرزوي يك تن دارم
تا گريه را رها كند از بند
گريد بدين اميد كه باران اشك او
آفاق را چو بيشه پر از رستني كند
من آرزوي يك تن دارم
تا چشمش از زلال غم آلود آسمان
چيزي به غير اشك بجويد
چيزي شبيه گوهر شادي
چيزي شبيه سرمه ي بينايي
وين خاك بي تماشا را ديدني كند
اي آفريدگار
با من بگو كه اين كس را آفريده اي ؟
پاسخ نمي رسد
اي بنده ي صبور
با من بگو كه حرفي ازين كس شنيده اي ؟
پاسخ نمي رسد
در آسمان ، صداي الهي نيست
در خاكدان ، به غير سياهي نيست
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستان عزیز
همتون می دونید من عادت ندارم اینطور پست بزارم یعنی چیزی به جز متن یا تصاویر احساسی اما برای اولین بار یه اتفاق باعث شد اینکارو انجام بدم ، حتما همتون جریان فیلمی که به خانم زهرا امیر ابراهیمی نسبت داده شده رو می دونید بیشترتونم این فیلمو دیدین بدون هیچ پیش داوری یا قضاوت فقط لینک یه آهنگ براتون گذاشتم که خیلی به دلم نشست اسم این آهنگ اینه break the cd امیدوارم بعد از شنیدن این آهنگ به من حق بدین
با تشکر در به در ثانیه ها
لینک داونلود آهنگ break the cd
در ضمن از دوستانم در سایت bia2music بابت این آهنگ خیلی ممنونم
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY