نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام ، چنان خواهد شد
که کسی جز تو تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهائی
ظلمتی هست اگر
چشم از کوچه یاری بردار
و فراموش کن این کهنه خیال
نور فانوس رفیقی،که تو را دریابد!
دست یاری که بکوبد در را
دست تنهائی خود را تو بگیر
و از آئینه بپرس
منزل روشن خورشید کجاست؟
شوق دریا اگرت هست،روان باید بود
ور ، نه در حسرت همراهی رودی، به زمین
خواهی شد
مقصد از شوق رسیدن خالی است
راه سر شاراز امید
و بدان کین امروز
منتظر فردائی است
که تو دیروز، د
که تو دیروز، در امید وصالش بودی
بهترین لحظه راهی شدنت،اکنون است
لحظه را در یابیم
باور روز برای گذر از شب، کافیست
و از آغاز چنان رسمی بود
که سر انجام چنین خواه شد
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
Nothing Else Matters
=====
So close no matter how far
Couldn`t be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never oepened myself this way
Life is ours,we live it our way
All these words I don`t just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Everyday for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I Know
So Close , no matter how far
Couldn`t be much more from the heart
Forever Trusting who we are
No,nothing else matters.
----------------------------------
چه نزدیک وچه دور چه تفاوت
از فاصله من و دلم بیش نمی تواند بود
باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را
و هیچ چیز دیگری مهم نیست
هیچ گاه خود را چنین نگشوده بودم
زندگی از آن ماست به روش خودمان آن را می گذرانیم
این واژه ها تمام که نمی گویمشان
و هیچ چیز دیگری مهم نیست
به جست و جوی اعتمادم در تو می یابمش
هر روز برای ما چیزه تازه ای است
ذهنت را برای منظره ی دیگر بگشا
و هیچ چیز دیگری مهم نیست
هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان
هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان
اما می دانم
هرگز اهمیتی ندادم به گفته هاشان
هرگز اهمیتی ندادم به بازی هاشان
هرگز اهمیتی ندادم به کرده هاشان
هرگز اهمیتی ندادم به دانسته هاشان
و می دانم
چه نزدیک . چه دور چه تفاوت
از فاصله من و دلم بیش نمی تواند بود
باور کنیم برای همیشه آنچه هستیم را
و هیچ چیز دیگری مهم نیست
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
وقتی عشقت را از قلبم راندم وقتی یادت را در دلم کشتم وقتی نامت را از
ضمیرم پاک کردم دنیا در نگاهم دو چندان تیره و تار شد لحظه هایم را با
دیوار سنگی اتاقم قسمت کردم شعر هایم را برای هیچکس نخواندم نفس
هایم سنگینی می کردندهمه آرزو هایم را در بطن وجودم حبس کردم چه
آرزو هایی؟ همه با تو بودن همه شوق همنفسی همه وهمه تو بودی ولی
افسوس که تو ندانستی یا نخواستی که بدانی نمیدانم ولی هر چه بود
گذشت ، گذشت و بزرگترین درس زندگانی عصر ماشینی را به من آموخت
، به من آموخت که دروازه های قلبم را به روی همه ببندم و قفل بی
احساسی بزنم ..........................ورود ممنوع
نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اما هنوز اين مرد تنهاي شکيبا
با كولهبار شوق خود ره ميسپارد
تا از دل اين تيرگي نوري برآرد
در هر كناري شمع شعري
مي گذارد
اعجاز انسان را هنوز اميد دارد
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY