تبليغاتX
عشق و شعور و اعتبار کالای بازار کساد سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد سخن روز: درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده! در به در ثانیه ها
 

سرگردان

سرگردان

 

دریای واژه ها را در پی اسم قشنگت زیر رو می کنم

 

اما افسوس که در دریای خاطرات غرق گشته ام

 

چه خاطراتی

 

خاطرات تلخ روزگار شیرینی که با تو در رویاهایم گذراندم

 

چه رویایی

 

رویای یک همنفس برای لحظه لحظه ی روزهای زندگیم

 

چه روزهایی

 

روزهایی که آمدند و رفتند امادریغ از خبری سوی تو

 

و تو...

 

رفتی...

 

چه پایان سرد وتاریکی!!!


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت


چشمانت

بازهم امشب

مثل هر شب بی تابم

عجب شبی

مه آلود

تاریک

بی تابم ، بی تاب دردی جانکاه

دردی شیرین

درد بی کسی

تنهایی

در دل این شب تار

پا در پیچ در پیچ جاده می گزارم

جاده ی بی انتها

با قدم های آهسته

آه خدایا

در دل این شب ، در میان این بهت زدگی ها

چه می جویم ؟...

مقصد کجاست؟

چشمانم در میان این دنیای تاریک

چه می جویند؟

در دل تاریکی چشمانم خیره می مانند

چه می بینم؟

چشمانت را

پاهایم جان می گیرند

با قدم های استوار به سویت حرکت می کنم

نفس هایم به شماره افتاده اند

قلبم بی امان می تپد

به چه می نگرم؟

به چشمانت

صدای زوزه می آید

گله ی گرگان از دور دست بسویم روانند

من می دوم

سوی چشمانت

لحظه ها عطر هق هق دارند

چشمان سرشار از شوق دریدن

دندان های لبریز از شهوت تکه تکه کردن

دم به دم نزدیکتر می شوند

چشمانت را می بینم

خون از جسمم فواره می زند

آه چه چقدر سرد است

چه تاریک است

مه سراسر جاده را فراگرفته

چشمانم کم سو شده اند

هنوز به سویت می نگرم

چشمانت را می بینم.......َ


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ

می دانم

حالا همان نهایتی است

که بی نهایت از آن بیم داشتیم

حالا دیگر

با این کفشهای خسته

زودتر از آنچه تصور کنی

به انتهای دنیا می رسم

تقصیر دل بی دلیل تو نیست

اینکه دو دو تاهایت

هر چیزی می شود الا چهار

چاره ات ناچار است

باید میان واژه ی من و ما

گوشه ی چشمی هم به دنیای دو رو داشته باشی

کار از کجا و ناکجای فردا خراب است

همیشه ما بین پنجره و حنجره

پرده ای سلام را

از چشمهای منتظر می دزدد

آسوده باش

باران که بیاید

رد پایمان را

از حافظه ی خیابان خسته خواب آلود پاک نخواهد کرد

و خاطره ها را

از لحظه های رویایی دیدار و دلهره

تکلیف نوشته ی روی دیوار هم با خودت

فقط یادت باشد

خوابهایم را

از بوسه هایت

بی نصیب نگذاری

آرام عاشقت شدم

پس آهسته قدم بردار

نمی خواهم فاصله ها زود بالغ شوند

گریه نکن

من سردم است

بی چتر

و بی بارانی

اشکهایت سایه ام را خیس می کند

خورشید دستهایت را

برای خاک چشمهایم تکان بده

کور سویی از تو

هفت پشت این خسوف را داغ می کند

نگاهت را از روی لبم بردار

می خواهم حرف آخرم را

با بغض قلقله کنم

دلواپس دلم نباش

خواستی فراموش کن

مردی

میهمان نا خوانده خلوت خوابهای هر شب ات بود

خدا حافظ بانوی بی دلیل ترین سلام

خدا حافظ

 

 


 

نوشته شده توسط در به در ثانیه ها در چهارشنبه نهم آذر 1384 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت