تبليغاتX
در به در ثانیه ها


در به در ثانیه ها

 

 

حـــمام زنانـــــه گـــر شــــــنیدی      بشـــنو که حدیث مجلس ماسـت

زیــرا که در آن ســــــراچه هر روز      جــنگ و جــدل زنانــــــه برپاســت
گاه از پی حزب توده جنگ اســت      گـــه بر سـر حرف یاوه دعواســـت
وز بهر صـــــلاح اگــــــر وکـــــیلی      لب باز کند، که این چه غوغاست؛
گوید چو یکی دو جــمله، گـــویند      بنشین سر جای خود که بیجاست
کــورند و ز راه راســــــت دورنـــد       هر فرقه که بینی از چپ و راسـت
این یک به فنـــــای ما مصــــمم!      و آن یک به هــــلاک ما، مهیاست!
کوشد پی حیله هرکه بنشست      خـــیزد پی فتنه هرکـه برخاســــت
از صدمه دیگــــــران چه نالـــــیم     کز ماست هر آن ستم که بر ماست

                                                                     "رهی معیری"

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:43 توسط نابخشوده| |

در شب زادروز مولی علی (ع) دست به دعا بر میداریم:
اللهم اشفع کل مریض؛
اللهم اصلح کل فاسد من امورالمسلمین؛
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:41 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

شعر صيد حلال را كه شمس لنگرودي براي ندا آقا سلطان كه در حوادث هفته گذشته كشته شد سروده است با هم مي خوانيم.آمين مي گوييم  و برايش آرامش آرزو داريم.

صيد حلال

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

1/4/1388

عامل تيراندازي به ندا صالحي آقاسلطان تحت تعقيب است

منبع: وبلاگ رسمي شمس لنگرودي
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:11 توسط در به در ثانیه ها| |

دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکه های خون را می بینم. دوربین می چرخد. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند.

 

چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرفی گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه، نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟ خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی؟ خواهر شهیدم، عزت وطنم، من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:7 توسط در به در ثانیه ها| |

نه دیگر..حرفی نیست...

از اولش هم نبود...

اصلا مگر کسی باید و می تواند که حرفی داشته باشد برای گفتن...؟

خیابان های شلوغ...دختر ها و پسر های سرزمینم پر از اندوه...

و مردان و زنان ...در حیرت از این شام غریب...از این سال آخر...

نفس هایی که به شماره می افتند...

و پوزخند های موذیانه ی بزرگان امنیت و آسایش این خاک...

دست هایم به لرزه افتاده اند...

گریه می کنم...نه از غم...که از خشم...

حال معلقی دارم...

چون ریشه ای از خاک کنده...تن سپرده به باد...به آب...

من و این خاک ...تن می سپاریم...

نه به باد...نه به آب...

که به نیرنگ...به دروغ...فریب...تهمت...تقلب...ریا...استهزا...

هرچه ایمان داشتم...هرچه مرا احساسی پر از حضور گرم و مهربان خدا بود...

خدا آمد و برد...و تنم...و همه تراوش ذهن خسته ام...

و همه نوشته ی دستان شکسته ام...

پر از درد شده...پر از احساس آزار دهنده ی سادگی...فریب خوردگی...

حالا دیگر...جه توفیری دارد...آخر این بن بست خفه ام کنید...یا سر خیابان

بعدی استخوان هایم را بشکنید...؟

مگر وقتی آتش زدید و می زنید و خواهید زد بر این سبز بزرگ...

تمام جانم نمی سوزد؟

نه دیگر...کار معامله با خدا نیست...

دست هایتان را باید شکست...

و در حنجره ی کثیفتان...صدای کثیف ترتان را خفه کرد...

و قدم های ترسویتان را در خیابان تحریم ...

و بر همه ی وجود سراسر خائنتان ...

راستی همین یکبار را دهان به دروغ  نگشایید و بگویید...که ارزش چه چیز را دارید؟

همین یکبار را چشم هایتان را یگشایید و امید  نا امید پیران این دیار را ببینید...

و ببینید که چه طور این روزها تلخ شده اند...

نمی دانم...به خدا من نمی دانم و کسی هم نمی گوید...که چه طور

در چشم های کسانی که می خواهند و نمی گذارید سبز ببینند ...می نگرید...؟

چه طور مغزتان در پیچ و تابی از شرم عصیان بر وقاحتتان نمی کند...؟

و چه طور این چنین آسوده خاطر از خاطر خسته ی آدم های سبز ی که

این خاک سرشته به خون آنان و فرزندانشان است...عبور می کنید...؟

آهای بی شرمان...آهای جرثومه های وقیح...

چه طور عصا از دست کوران می دزدید...؟ 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 21:10 توسط هم سوگند| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site